تبليغاتX
آبی مثل ما

آبی مثل ما

سوپ جوجه

هیچ

۳۰ فروردین ۸۸: معدن باب نیزو کرمان

خبر میدن توی عمق ۳۰۰ متری انفجار صورت گرفته.

مدیر عامل کاری نمی کنه.

رئیس هیئت مدیره ( مهندس ... ) لباس کار میپوشه با چند تا کارگر میره پایین. میره که شاید بتونه کسی رو نجات بده.

میره چون دلش واسه بچه هایی میسوزه که پدراشون اون پایین دارن جون میدن.

۳۰ فروردین ۸۸ : اون پایین گاز خیلی زیاده. گاز متان در اثر انفجار سوخته و به مونو اکسید کربن تبدیل شده.

گروه نجات میرن جلو و جلو تر از همه مهندس ... . ماسک می افته. نفس کشیدن سخت میشه.

غیر ممکن میشه.

میارنش دم چاه. ۴۰ تا کپسول اکسیژن روش امتحان میشه ولی هیچکدوم جواب نمیده. هنوز زنده است ولی کپسولا اکسیژن ندارن. جلوی چشم کارگرا جون میده.

 

۳۰ فروردین ۸۸ : از ساعت ۱۰:۳۰ به ما خبر دادن که معدن ریزش کرده. آروم و قرار نداریم. همش شماره ی معدن و میگیریم. می گن بابا رفته پایین و هنوز نیومده. دارم از نگرانی میمیرم.

۱۲ : حالا دیگه هرچی زنگ میزنیم کسی جواب نمیده. شوهر خالم میره زرند که خبر بیاره.

ساعت ۴ عصر: شوهر خالم زنگ میزنه و میگه که بابا در اثر یه گاز گرفتگی خفیف تو بیمارستان بستریه.

خالم اومد خونمون.

ساعت ۶: شوهر خالم داره میاد کرمان. میپرسم پس چرا پیش بابا نمونده؟ میگن حال بابات خیلی وخیمه . تو بخش مراقبت های ویژه بستریه.

یه حسی بهم میگه دروغ میگن.

کم کم فامیلا میان. با لباس مشکی. با خودم میگم چرا اینا مشکی پوشیدن؟ مگه بابای من مرده؟

عصبانی میشم. میرم داد میزنم میگم میخوام برم زرند تا صبح پشت در بیمارستان بشینم. بابای من اونجا تنهاست.

میگن دیگه دیره. میگن دروغ گفتیم.میگن بابات مرده. دنیا تاریک میشه.تاریک تاریک تاریک.

باور نمی کنم. منتظرم. منتظرم هر لحظه در خونه باز بشه بیاد. با اون لبخند نازش. با نگاه مظلومش. بیاد و دوباره احساس کنم تکیه گاهی دارم. دوباره احساس آرامش کنم. بهش بگم چقدر دوسش دارم. بهش بگم چقدر بهش افتخار می کنم. منتظرم.

۱۴ اردیبهشت ۸۸ : دیگه باورمون شده. دیگه منتظر نیستیم. فقط احساس خالی بودن میکنیم.

دارم دق میکنم. دارم میسوزم. دلم خیلی تنگ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط آلما  | 

سلام . خوبین؟ الان در گیر میانترمام. ببخشید که نمیام بهتون سر بزنم. دعا کنین امتحانا رو خوب بدم بیام بهتون سر بزنم و مطالب قشنگتون رو بخونم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:1  توسط آلما  | 

کوهنورد

کوهنورد
داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده
به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باورداری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیداکردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:41  توسط آلما  | 

هواپیما

در ساعت پر رفت و آمد

مرد میترسد که نکند دیر به مقصد برسد

برای اینکه هواپیما ساعت هفت و ده دقیقه به زمین مینشیند

میداند که زن از انتظار بدش می آید

و به یاد می آورد که چگونه از او جدا شده

و اینکه التماس کرده است که به او فرصت دیگری بدهد

حالا نمیداند چه بکند

لحظه ای که به انتظارش بود اکنون فرا می رسد

زن کمربندش را محکم می کند

نوشیدنی اش را با نگرانی می نوشد

پرواز شبانه لوس آنجلس این امکان را برای او فراهم کرده که بیشتر فکر کند

امیدوار است که رفتار مرد تغییر کرده باشد

اما میداند که او مثل گذشته خواهد بود

با خود می گوید ای کاش مهماندار به او لطف کند و اجازه دهد که ار هواپیما پیاده نشود

هواپیما به فضای پر از گرد و غبار شهر نزدیک میشود

جایی که زن شبهای پر از اشتباه و روز های عزیزم مرا ببخش را به یاد می آورد

هواپیما صفیر می کشد

به بلندای فریادی که آنها در وجود خود احساس می کنند

زن کمربندش را به آرامی شل می کند و مرد فرمان را محکم می چسبد

مرد به یک مایلی فرودگاه می رسد

ترافیک بیشتر و بیشتر شده

زن پنج دقیقه صبر می کند. نفسی تازه می کند

دور می زند و به هواپیما بر می گردد تا به دنور برود

در آنجا دوستانی دارد و می تواند مدتی را با آنها سر کند

می دانست که مرد هرگز به آنجا نمی آید

و مرد هم می داند که او هیچگاه منتظر نمی ماند

هواپیما بلند می شود و وارد فضای پر گرد و غبار شهر می شود

جایی که او شبهای پر از اشتباه و روز های عزیزم مرا ببخش را به یاد می آورد

هواپیما صفیر می کشد

به بلندای فریادی که آنها در وجود خود احساس می کنند

زن کمربندش را به آرامی شل می کند

و مرد فرمان را محکم می چسبد.

 

                                           شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 17:32  توسط آلما  | 

رودخانه باش

رودخانه باش

هر چیزی که دارای حد و مرز است تو را اسیر می سازد . تو باید از تمام حد و مرزها فراتر روی .. انگاه که به مرحله ای برسی که در ان وجودت با هیچ حد و مرزی روبرو نباشد و بی هیچ تعریف و چارچوبی فقط باشی ، آن گاه که از تمام حد و مرزهای ذهن و بدن فراتر بروی ، وارد دنیای دریاگون می شوی .
پس لازم نیست در چیزی در بمانی و لازم نیست به چیزی دل بسته شوی . چنان رها باش که وجودت از حرکت باز ماند . همچون رودخانه باش . رودخانه از سرزمین های زیادی می گذرد . از دره ها ، کوه ها و جنگل های بسیار زیبا می گذرد اما همچنان به راه خود ادامه می دهد . رودخانه از میان مناظر بسیار زیبا می گذرد بدون آن که دل بسته شود . می رود و می رود تا به دریا برسد .
همچون رودخانه باش ، روان و رها . وگرنه تبدیل به مرداب خواهی شد . و مرداب هرگز به دریا نمی رسد . فقط رودخانه است که می تواند به دریا برسد . بی اغاز و بی پایان ، همواره روان باش تا دریا دور نباشد . هر قدر هم که دور باشد ، دور نخواهد بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:36  توسط آلما  | 

انتخاب

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:4  توسط آلما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:28  توسط آلما  | 

کلام آنجلا

وقتی انجلا خیلی کوچک بود
دو یا سه ساله یا بیشتر بود
پدر و مادرش به او یاد داده بودند هرگز نگوید نه.
به او یاد داده بودند باید موافق باشد با هر انچه می گویند.
و اگر موافق نباشد کتک خواهد خورد و باید به رخت خواب برود
آنجلا بزرگ شد.
و او سازگار ترین بچه بود
او هرگز عصبانی نمی شد
او هرگز وحشی گری نمی کرد
همیشه در هر کاری شرکت داده می شد
همیشه مراقبش بودند
او هرگز دعوا نمیکرد
مهم نبود که پدر و مادرش چه می گویند
همیشه فکر میکرد حق با آنهاست
آنجلا فرشته ی کوچک در مدرسه شاگرد خوبی بود و پیرو هر قانونی
معلم هایش می گفتند او خیلی با تربیت است
اما آنجلا درون خود چه حسی داشت ؟
آنجلا دوستان زیادی داشت به خاطر لبخندی که همیشه بر لب داشت
حتی وقتی که سرماخوردگی داشت اگر کسی از او کمک می خواست همیشه آماده بود
وقتی 33 ساله شد همسر یک وکیل بود
او خانه ای داشت و خانواده ای و زندگی زیبایی در حومه ی شهر
دختری داشت 4 ساله و پسری داشت 9 ساله
و هر وقت کسی از او حالش را می پرسید او همیشه جواب میداد "خوب"
اما در یک شب سرد نزدیکی های کریسمس
وقتی خانواده اش خواب بودند
او بیدار بود و افکار ترسناکی در ذهنش می چرخید
او نمی دانست چرا و چگونه
اما او آرزو می کرد مرگ را
او به کسی که او را به این جهان آورده بود التماس میکرد که او را برگرداند
وقتی از درون خود شنید صدایی آهسته و آرام که فقط یک کلمه گفت.
و تنها کلمه ای که گفت این بود ..... نه
از آن لحظه به بعد دقیقا انجلا میدانست که چه کار باید بکند
زندگی او به آن کلمه بستگی داشت
نه من نمی خواهم
نه من موافق نیستم
نه انجام آن وظیفه ی شماست
نه آن مناسب من نیست
نه من چیز دیگری می خواهم
نه من خسته ام و نه من کار دارم
و نه . بهتر است نه !
خوب خانواده اش شوکه شدند
دوستانش با تعجب عکس العمل نشان دادند
اما آنجلا متفاوت بود
از سه سال پیش از آن شب به بعد
وقتی آنجلا برای گفتن نه اجازه گرفت
امروز آنجلا اول یک انسان است سپس مادر و همسر
او میداند از کجا شروع کند و کجا به پایان برساند
او استعداد دارد و آرزو. او احساس دارد نیاز دارد هدف دارد
او در بانک حساب دارد و نظری ای در رای دادن
و به پسر و دخترش می گوید: وقتی ما موافق باشیم خوب است
اما اگر نتوانید بگویید نه شما هرگز رشد نخواهید کرد
برای انسان کامل بودن شما باید وجود داشته باشید.
شما همیشه فرشته های من خواهید بود
حتی اگر به من بگویید " نه ".

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:44  توسط آلما  | 

زیبایی واقعی

وقتی ار مادر ترزا پرسیدند که چطور او با تمام مشکلاتی که در زندگی با آن مواجه بود هنوز هم جوان به نظر میرسد . پاسخ داد بعضی وقتها یک احساس خوب از درون آدمی خیلی با ارزش تر از یک جراحی پلاستیک است.




 برای روز مادر" جنی" بی وقفه تلاش میکرد و قصد داشت که یک کادوی مخصوص برای مادرش" بس "تهیه کند او هزینه ی مشاوره در مورد چهره را از اولین حقوقی که گرفته بود کنار گذاشت در روز تعیین شده این دختر جوان مادر خجالتی و ساده لوح خود را به سالن آرایش آورد.
وقتی داشتم موهای بس را رنگ میکردم بس اقرار کرد که او سالهای سال فقط حواسش به خانواده بوده و از خودش غافل بوده است. در نتیجه او هرگز به این فکر نبود که چه لباسی برایش مناسب است یا چه نوع آرایشی او را زیبا تر نشان میدهد.
وقتی رنگهای زیبا را نزدیک صورت بس گرفتم که ببینم چه رنگی بیشتر به او می آید چهره ی بس شادابتر شد. اگر چه به نظر می رسید که اصولا نوع رنگ را تشخیص نمی دهد.
برای زیبا تر شدن رنگ مو صورت بس را نیز آرایش کردم و از او خواستم تا خود را در آینه ی بزرگ سالن نگاه کند.
او آنقدر در آینه خودش را نگاه کرد انگار که یک بیگانه را نگاه می کند سپس به تصویر خود در آینه نزدیک تر  و نزدیکتر شد بالاخره در حالی که با دهان باز به تصویر خودش خیره شده بود دستش را به آرامی روی آینه کشید و اشاره کرد جنی بیا اینجا.
در حالی که دخترش را به طرف خودش میکشید به عکس خود در آینه اشاره کرد  :  جنی به من نگاه کن من چقدر زیبا هستم.
زن جوان در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به عکس زن پیر داخل آینه لبخند زد : بله مادر شما همیشه زیبا بودید

                                                            شارلوت وارد  ( کتاب سوپ جوجه برای روح زنان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:59  توسط آلما  | 

خدایا

خدایا از من در گذر آنچه را از من بدان دانا تری
 و اگر بار دیگر به آن باز گردم تو نیز به بخشایش باز گرد.
خدایا آنچه از اعمال نیکو که تصمیم گرفتم و انجام ندادم ببخشای.
خدایا ببخشای آنچه را که با زبان به تو نزدیک شدم ولی با قلب آن را ترک کردم.
خدایا ببخشای نگاههای شرارت امیز و سخنان بی فایده و خواسته های بی مورد دل و لغزش های زبان را.


                                                                                 نهج البلاغه
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:26  توسط آلما  | 

مثل کودکان

اگر باید بگریید همچون کودکی بگریید.
زمانی کودک بودید و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی آموختید گریستن بود چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید و نشان دادن احساساتتان شرم اور نیست.
فریاد بزنید با صدای بلند هق هق کنید هر چقدر که مایلید سرو صدا کنید. چون کودکان اینگونه می گریند و آنان سریع ترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند.
هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند چون چیزی حواسشان را منحرف می کند. چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند.
کودکان خیلی سریع دست از گریستن می کشند.
و برای شما نیز اینگونه خواهد بود . تنها اگر همچون کودکان بگریید.

                                                                                                پائولو کو ئلیو
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 4:29  توسط آلما  | 

شرح وبلاگ من عوض شد.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 5:48  توسط آلما  | 

با گذر زمان

با گذر زمان در می یابید که تفاوت بسیار حساسی بین گرفتن دست یک انسان با به زنجیر کشیدن روح او وجود دارد.
و می اموزید که عشق به مفهوم پشت گرمی و همراهی و همدلی به مفهوم امنیت خاطر نیست.
و به تدریج در می یابید که بوسه ها به مفهوم میثاق , و هدیه به مفهوم یک تعهد نمی باشد.
و به تدریج شکستهای زندگی خود را با سر افرازی و چشم های باز می پذیرید یعنی با وقار و متانت بزرگسالان نه با اندوه کودکانه.
می آموزید که تمام جاده های منتهی به آینده را باید همین امروز با دست خود بسازید زیرا زمین های فردا برای پیاده کردن نقشه ها بسیار سست و نا امن می باشد.
با گذر زمان در می یابید که حتی نور زیبای آفتاب در صورت تابش مفروط می سوزاند.
پس منتظر کسی نباشید تا از راه رسیده و گلی بیاورد. باغچه ی زندگی خویش را با دست خود بسازید و روح خود را با دست خود بیارایید. و شما می اموزید که واقعا قدرت صبر و تحمل را دارید . براستی پر قدرت و توانمندید و به راستی ارزش و منزلت دارید

                                                                           بر گرفته از کتاب سوپ جوجه برای روح

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 4:36  توسط آلما  | 

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

 جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

                                                                               روزنامه ی الکترونیکی ترانه ها



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:39  توسط آلما  | 

جهنم و بهشت یک تفاوت واقعی

مردی درباره ی جهنم و بهشت با خدا صحبت می کرد . خدا گفت: با من بیا من جهنم را به تو نشان خواهم داد

آنها وارد اتاقی شدند که گروهی از انسان ها اطراف دیگ بزرگ پر از گوشتی نشسته بودند. اما هر کسی از شدت سوء تغذیه و گرسنگی درمانده و ضعیف به نظر می رسید.

هر کدام قاشقی در دست داشتند که توی دیگ بزرگی فرو می بردند.

قاشق ها دسته ی بسیار طویلی داشتند که از دست خود آنها دراز تر بود به طوری که انها قادر نبودند غذا را داخل دهان خود ببرند.

رنجی که تحمل می کردند واقعا غیر قابل تصور و وحشتناک بود.

بعد از چندی خدا گفت : بیا حالا مایلم تا بهشت را به تو نشان دهم.

آنها وارد اتاقی شدند که دقیقا مثل اتاق قبلی بود . همان دیگ پر از گوشت و گروه انسانها و همان قاشق های دسته دراز با این تفاوت که همه ی انسانها خوشحال و شاد بودند و به نظر می رسید که تغذیه ی خوب و کافی داشتند. مرد گفت: من سر در نمی آورم با این که در این دو اتاق همه چیز نظیر هم می باشد چرا اینجا همه خوشحال و شادابند اما در اتاق دیگری همه بیچاره و در مانده؟

خدا لبخندی زد و گفت: زیرا اینجا همه ی انسانها آموخته اند که چگونه به یکدیگر یاری کرده و غذا را در دهان یکدیگر بگذارند.

                                                                                       آن لندرز


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:5  توسط آلما  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:47  توسط آلما  | 

قسمت

امروز داشتم دنبال یه دارالترجمه می گشتم زنگ زدم 118 گفت ما یه عالمه دارالترجمه داریم شماره ی کدوم رو می خواین؟
گفتم فرق نمی کنه یکیشو بدین. یه شماره داد وقتی زنگ زدم دیدم صدا آشناست یه کم که حرف زد تازه فهمیدم کیه. باورم نمی شد.  کسی که پشت خط بود کسی بود که من 4 سال تمام فکر می کردم فوت شده.
اصلا باورم نمیشد. بعد از 4 سال من صدای معلم زبان آلمانیمو شنیدم. 4 سال پیش که دیده بودمش بهم گفت کلاس چند روزی تعطیله و من باید واسه عمل برم شیراز. بعد از اون هم خبری ازش نشد و کلاس هم از محل قبلیش جا به جا شد و من دیگه خبری ازش نداشتم. با توجه به عمل سخت ایشون فکر کردم حتما اتفاقی افتاده و بعد هم که یکی دیگه از بچه ها گفت فکر می کنم از عمل زنده بیرون نیومده مطمئن شدم فوت شدن.
و حالا که بعد از 4 سال تصمیم گرفته بودم بازم آلمانیمو ادامه بدم امروز اینقدر اتفاقی صداشو شنیدم.
اینقدر ذوق زده بودم که اصلا نفهمیدم دارم چی می گم.
الان که فکر می کنم میبینم حتما قسمت بوده حتما سرنوشت این بوده که 118 از بین اون همه شماره این شماره ی خاص رو بهم بده.
خدایا شکرت.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط آلما  | 

شب

سکوت سکوت سکوت شب

الان ساعت ۴ صبحه . خوابم نمی بره. یه حس خاص دارم یه آرامش ترسناک. یه حالت سکون.

راستش می ترسم. خیلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:9  توسط آلما  | 

انسان انسان است

یک پادشاه اسپانیایی به دودمان خود بسیار می بالید. همچنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است. یک روز با نزدیکان خود در دشتی در اراگون راه می رفت که سالها قبل پدرش در جنگی در آن کشته شده بود. در آنجا به مرد مقدسی بر خوردند که در میان توده عظیمی از استخوان ها چیزی را جستجو می کرد.

پادشاه پرسید آنجا چه کار میکنی؟

مرد مقدس گفت: اعلیحضرتا سربلند باشید. هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به اینجا می آید تصمیم گرفتم استخوان های پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه میکنم نمی توانم پیدایش کنم. مثل استخوان های کشاورزان فقرا گداها و بردگان است.

                                                                                              مکتوب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:25  توسط آلما  | 

لبخند

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:11  توسط آلما  | 

ترس

هنگام گلوله باران وحشیانه ی تولون ناپلئون جوان مثل یک نی در باد می لرزید. سربازی که او را به این حال دید به هم قطارانش گفت : نگاهش کنید دارد از ترس می میرد.
ناپلئون پاسخ داد بله می ترسم اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر نصف من می ترسیدید مدتها پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید : ترس نشان ترسو بودن نیست. ترس میگذارد در برابر موقعیت های زندگی شجاع و متین باشیم.کسی که ترس را تجربه می کند _ و با وجود این ترس بی آنکه مرعوب شود به راه خود ادامه می دهد _ شجاعت خود را ثابت می کند.
اما کسی که به شرایط دشوار تن می دهد بی آنکه خطر را به حساب بیاورد تنها بی مسئولیتی خود را ثابت می کند.

                                                                                   مکتوب

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:58  توسط آلما  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 4:19  توسط آلما  |