هیچ
خبر میدن توی عمق ۳۰۰ متری انفجار صورت گرفته.
مدیر عامل کاری نمی کنه.
رئیس هیئت مدیره ( مهندس ... ) لباس کار میپوشه با چند تا کارگر میره پایین. میره که شاید بتونه کسی رو نجات بده.
میره چون دلش واسه بچه هایی میسوزه که پدراشون اون پایین دارن جون میدن.
۳۰ فروردین ۸۸ : اون پایین گاز خیلی زیاده. گاز متان در اثر انفجار سوخته و به مونو اکسید کربن تبدیل شده.
گروه نجات میرن جلو و جلو تر از همه مهندس ... . ماسک می افته. نفس کشیدن سخت میشه.
غیر ممکن میشه.
میارنش دم چاه. ۴۰ تا کپسول اکسیژن روش امتحان میشه ولی هیچکدوم جواب نمیده. هنوز زنده است ولی کپسولا اکسیژن ندارن. جلوی چشم کارگرا جون میده.
۳۰ فروردین ۸۸ : از ساعت ۱۰:۳۰ به ما خبر دادن که معدن ریزش کرده. آروم و قرار نداریم. همش شماره ی معدن و میگیریم. می گن بابا رفته پایین و هنوز نیومده. دارم از نگرانی میمیرم.
۱۲ : حالا دیگه هرچی زنگ میزنیم کسی جواب نمیده. شوهر خالم میره زرند که خبر بیاره.
ساعت ۴ عصر: شوهر خالم زنگ میزنه و میگه که بابا در اثر یه گاز گرفتگی خفیف تو بیمارستان بستریه.
خالم اومد خونمون.
ساعت ۶: شوهر خالم داره میاد کرمان. میپرسم پس چرا پیش بابا نمونده؟ میگن حال بابات خیلی وخیمه . تو بخش مراقبت های ویژه بستریه.
یه حسی بهم میگه دروغ میگن.
کم کم فامیلا میان. با لباس مشکی. با خودم میگم چرا اینا مشکی پوشیدن؟ مگه بابای من مرده؟
عصبانی میشم. میرم داد میزنم میگم میخوام برم زرند تا صبح پشت در بیمارستان بشینم. بابای من اونجا تنهاست.
میگن دیگه دیره. میگن دروغ گفتیم.میگن بابات مرده. دنیا تاریک میشه.تاریک تاریک تاریک.
باور نمی کنم. منتظرم. منتظرم هر لحظه در خونه باز بشه بیاد. با اون لبخند نازش. با نگاه مظلومش. بیاد و دوباره احساس کنم تکیه گاهی دارم. دوباره احساس آرامش کنم. بهش بگم چقدر دوسش دارم. بهش بگم چقدر بهش افتخار می کنم. منتظرم.
۱۴ اردیبهشت ۸۸ : دیگه باورمون شده. دیگه منتظر نیستیم. فقط احساس خالی بودن میکنیم.
دارم دق میکنم. دارم میسوزم. دلم خیلی تنگ شده.



